خون نامه

سرگردان ودربه در دنبال پارتی می گشتم تاخودم راتوی گردان فجر جابزنم.برخوردم به جوانی لباس خاکی که شاد و سرحال به نظر می رسید.صدا زدم:آهای کاکو!بچه شیرازی؟!ها اونم محله سعدی!چهره صمیمی وخندان جوان به من جرأت داد باخودم گفتم:نیروی قدیمی به نظر میرسه .شاید بشه اونو پارتی کرد! گفتم توباید نیروی قدیمی باشی هادرس می گم؟ نگاهم کردبا چشمهای میشی اش وگفت:توهم بایددست برده باشی توشناسنامت!

ازکجوفهمیدی کاکو؟

قیافت جارمزنه!

آهسته دهانم را نزدیک گوشش بردم وگفتم: مسئول پسئول هستی……..لوطی مارولوندی؟

حرف حسابت چیه کاکو سعدی!

 شانه بالا انداختم و گفتم:می تونی سفارش کنی ما رو بندازن تو گردان فجر؟

جبهه همه جاش خوبه! حتی تو آشپزخـونه!

ناراحت شدم.انگو حالیت نیس، اومدم جنگ نه آشپزی!

جنگ جنگه! چه فرقی داره؟

ها کاکو،دیدی توباغ نیستی می گن گردان فجر،چیزدیگه ای هسن!

چه فرقی داره عامو؟

فـرقش اینه که فرمانده ی گـردان فجـر عامو مرتضی اس!

مگه اونومی شناسیش ؟

هاچی خیال کردی؟عکسم با اون دارم!

ولی هرکی بره توگردان فجر،خیلی عمرنمی کنه!

 تو چیکار به ای کارا داری، پارتی من می شی برم تو گردان؟

توگردان رفتن دوتاشرط داره

! شرط؟ چه شرطی؟

اول خون نامه باید امضاء کنی!

ای که چیزی نیس!

عجله نکن،بذارخون نامه روبخونم شایدنخوای امضاء کنی!

به توچه……حالا بخون ببینم!

مارزمندگان گردان فجربا فرمانده گردان فجرپیمان می بندیم که درراه دفاع ازانقلاب اسلامی وامام خمینی تا آخرین قطره ی خون خودجان فشانی کنیم

!یی که چیزی نیس،شرط دوم روبخون!شرط دوم روباید روخاکریزاجراکنی!

باشه حالاسفارش مارو می کنی؟جوان ازداخل جیب بلوز،خودکاربیرون آورد ونامه ای نوشت و

به طرف من گرفت و گفت:بیا! ساختمون سمت راست، محل گردان فجره! نامه راگرفتم و بدون

خداحافظی به طرف ساختمان گردان رفتم. بین راه به امضاء نامه نگاه کردم چشمم افتاد به اسم

مرتضی جاویدی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *